X
تبلیغات
دختر صورتی
دختر صورتی

نفس آدم ها

سربه سر افسرده است

روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا

هرنشاطی مرده است

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

می کنم هرچه تلاش

او به من می خندد

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 18:22 توسط مریم| |

از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب

مرده ای را جان به رگ ها ریخت

پاشد از جا در میان سایه و روشن

بانگ زد برمن مرا پنداشتی مرده

و به خاک روزهای رفته بسپرده؟

لیک پندار تو بیهوده است

پیکر من مرگ را از خویش می راند

سر گذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است

من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم

شادی ات را با عذاب آلوده می سازم

باخیالت می دهم پیوند تصویری

که قرارت را کند در رنگ خود نابود

درد را با لذت آمیزد

در تپش هایش فرو ریزد

نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود

مرده لب بر بسته بود

چشم می لغزید بر یک طرح شوم

می تراوید از تن من درد

نغمه می آورد بر مغزم هجوم

((سهراب سپهری))

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391ساعت 15:30 توسط مریم| |

دل من می سوزد

که قناری ها را پربستند

که پر پاک پرستو ها را بشکستد

و کبوتر ها را

آه کبوتر ها را

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا میچیند

((حمید مصدق))

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 23:16 توسط مریم| |

نامت چه بود؟
آدم

فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟
بهشت پاك

اینك محل سكونت؟
زمین خاك

آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است

قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك

جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

شغلت ؟
در كار كشت امیدم

شاكی تو ؟
خدا

نام وكیل ؟
آن هم خدا

جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟
همین
!!!!
حكمت؟
تبعید در زمین

همدست در گناه؟
حوای آشنا

ترسیده ای؟
كمی

ز چه؟
كه شوم اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی

كه؟
گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی...

ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟
زیاد

برای كه؟
تنها خدا

آورده ای سند؟
بلی

چه ؟
دو قطره اشك

داری تو ضامنی؟
بلی

چه كسی ؟
تنها كسم خدا

در آ خرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 3:42 توسط مریم| |

کنار سیب و رازقی            نشسته عطر عاشقی

من از تبار خستگی           بی خبر از دلبستگی

ابر شدم صدا شدی           شاه شدم گدا شدی

شعر شدم قلم شدی        عشق شدم تو غم شدی

لیلای من دریای من          آسوده در رویای من

این لحظه در هوای تو         گم شده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو        گم گشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر         در کوچه های در به در 

مست و پریشون و خراب     هر آرزو نقش بر آب

شاید که روزی عاقبت         آروم بگیرد درد من

کنار هر ستاره ای              نشسته ابر پاره ای

من از تبار سادگی             بی خبر از دلدادگی

ماه شدم ابر شدی            اشک شدم صبر شدی 

برف شدم آب شدی           قصه شدم خواب شدی

 ((مازیار فلاحی))

نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 16:55 توسط مریم| |

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را،خاطره را،زیر باران باید برد

باهمه مردم شهر،زیر باران باید رفت

دوست را،زیر باران باید دید

عشق را،زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفرکاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی ((اکنون)) است

((سهراب سپهری))

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 16:50 توسط مریم| |

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزمه خون را در رگ هایم می شنیدم

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت

این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزید

زیبایی رها شده ای بود

ومن دیده به راهش بودم

رویهی بی شکل زندگی ام بود

عطری در چشمم زمزمه کرد

رگ هایم از تپش افتاد

همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد

در شعله فانوسش سوخت

زمان در من نمی گذشت

شور برهنه ای بودم

او فانوسش را به فضا آویخت 

مرا در روشن ها می جست

تارو پود اتاقم را پیمود

و من ره نیافت

نسیمی شعله فانوس را نوشید

وزشی می گذشت

و من در طرحی جا می گرفتم

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم

پیدا برای که؟

او دیگر نبود

آیا با روح تاریک اتاق در آمیخت؟

عطری در گرمی رگ هایم جابه جا می شد

حس کردم با هستی گم شده اش مرا می نگرد

و من چه بیهوده مکان را می کاوم

آنی گم شده بود

((سهراب سپهری))

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 1:7 توسط مریم| |

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجیره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره ی سرخ- گلو می خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می پیچد

مرگ گاهی ودکا می نوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

وهمه می دانیم

ریه های لذت پر از اکسیژن مرگ است

  ((سهراب سپهری))

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:44 توسط مریم| |

می رویید در جنگل ،خاموشی رویا بود

شبنم ها برجا بود

درها باز ،چشم تماشا باز،چشم تماشاتر،وخدا در هر... آیا بود؟

خورشیدی در هر مشت،بام نگه بالا بود

می بویید گل وا بود؟بوییدن بی ما بود،زیبا بود

تنهایی،تنها بود

ناپیدا،پیدا بود

((او)) آنجا، آنجا بود

((سهراب سپهری))

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:1 توسط مریم| |

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:34 توسط مریم| |