نفس آدم ها سربه سر افسرده است روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا هرنشاطی مرده است دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد می کنم هرچه تلاش او به من می خندد مرده ای را جان به رگ ها ریخت پاشد از جا در میان سایه و روشن بانگ زد برمن مرا پنداشتی مرده و به خاک روزهای رفته بسپرده؟ لیک پندار تو بیهوده است پیکر من مرگ را از خویش می راند سر گذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم شادی ات را با عذاب آلوده می سازم باخیالت می دهم پیوند تصویری که قرارت را کند در رنگ خود نابود درد را با لذت آمیزد در تپش هایش فرو ریزد نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود مرده لب بر بسته بود چشم می لغزید بر یک طرح شوم می تراوید از تن من درد نغمه می آورد بر مغزم هجوم ((سهراب سپهری)) دل من می سوزد که قناری ها را پربستند که پر پاک پرستو ها را بشکستد و کبوتر ها را آه کبوتر ها را دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا میچیند ((حمید مصدق)) من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی ابر شدم صدا شدی شاه شدم گدا شدی شعر شدم قلم شدی عشق شدم تو غم شدی لیلای من دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گم شده در صدای تو من عاشقم مجنون تو گم گشته در بارون تو مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد درد من کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی ماه شدم ابر شدی اشک شدم صبر شدی برف شدم آب شدی قصه شدم خواب شدی ((مازیار فلاحی)) زیر باران باید رفت فکر را،خاطره را،زیر باران باید برد باهمه مردم شهر،زیر باران باید رفت دوست را،زیر باران باید دید عشق را،زیر باران باید جست زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفرکاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی ((اکنون)) است ((سهراب سپهری)) و من زمزمه خون را در رگ هایم می شنیدم زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد در باز شد و او با فانوسش به درون وزید زیبایی رها شده ای بود ومن دیده به راهش بودم رویهی بی شکل زندگی ام بود عطری در چشمم زمزمه کرد رگ هایم از تپش افتاد همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد در شعله فانوسش سوخت زمان در من نمی گذشت شور برهنه ای بودم او فانوسش را به فضا آویخت مرا در روشن ها می جست تارو پود اتاقم را پیمود و من ره نیافت نسیمی شعله فانوس را نوشید وزشی می گذشت و من در طرحی جا می گرفتم در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم پیدا برای که؟ او دیگر نبود آیا با روح تاریک اتاق در آمیخت؟ عطری در گرمی رگ هایم جابه جا می شد حس کردم با هستی گم شده اش مرا می نگرد و من چه بیهوده مکان را می کاوم آنی گم شده بود ((سهراب سپهری)) مرگ وارونه یک زنجیره نیست مرگ در ذهن اقاقی جاری است مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید مرگ با خوشه انگور می آید به دهان مرگ در حنجره ی سرخ- گلو می خواند مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی ریحان می پیچد مرگ گاهی ودکا می نوشد گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد وهمه می دانیم ریه های لذت پر از اکسیژن مرگ است ((سهراب سپهری)) شبنم ها برجا بود درها باز ،چشم تماشا باز،چشم تماشاتر،وخدا در هر... آیا بود؟ خورشیدی در هر مشت،بام نگه بالا بود می بویید گل وا بود؟بوییدن بی ما بود،زیبا بود تنهایی،تنها بود ناپیدا،پیدا بود ((او)) آنجا، آنجا بود ((سهراب سپهری))
آدم
فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
زمین خاك
امانت است
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك
روز جمعه، به گمانم روز عشق
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا
در كار كشت امیدم
خدا
آن هم خدا
یك سیب از درخت وسوسه
همین
تبعید در زمین
حوای آشنا
كمی
كه شوم اسیر خاك
بلی
گاهی فقط خدا
دیگر گلایه نه؟، ولی...
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟
زیاد
تنها خدا
بلی
دو قطره اشك
بلی
تنها كسم خدا
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت
18:22 توسط مریم| |
از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391ساعت
15:30 توسط مریم| |
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت
23:16 توسط مریم| |
نامت چه بود؟
اینك محل سكونت؟
آن چیست بر گرده نهادی؟
قدت؟
اعضاء خانواده؟
روز تولدت؟
رنگت؟
چشمت؟
وزنت ؟
جنست ؟
شغلت ؟
شاكی تو ؟
نام وكیل ؟
جرمت؟
تنها همین ؟
!!!!
حكمت؟
همدست در گناه؟
ترسیده ای؟
ز چه؟
آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
كه؟
داری گلایه ای؟
ولی چه ؟
دلتنگ گشته ای ؟
برای كه؟
آورده ای سند؟
چه ؟
داری تو ضامنی؟
چه كسی ؟
در آ خرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت
3:42 توسط مریم| |
کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی
نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت
16:55 توسط مریم| |
چترها را باید بست
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت
16:50 توسط مریم| |
مرداب اتاقم کدر شده بود
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت
1:7 توسط مریم| |
مرگ پایان کبوتر نیست
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت
14:44 توسط مریم| |
می رویید در جنگل ،خاموشی رویا بود
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت
0:1 توسط مریم| |
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود...
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت
2:34 توسط مریم| |
